Aria Sarhan
Saturday, February 21, 2009 - 21:47
زن همسایه
انسان امروزی، فاجعه‏ی قرن بیست و یک؛
مسلمانانی که سم دارند و گاه خدا را نیز همراه پهن خویش می‏کوبند.

شان شکاف گیرای میان‏کبود؛
و تلاطمی که آنچنان هم در دل سر نمی‏جنباند.

حافظ‏گونه‏های کاموصفت؛
آنجا که افسوس مخاطب را در جمله‏ای آن‏چنان می‏تابانند که اشک از نحوست زمان می‏دوشند.

بختک اسرار مگو؛
که گاه آن‏چنان می‏فشارد گلو، که تاب نمی‏ماند و بند از بند می‏گسلاند و هُرم تن افزون می‏کند.

سگ‏مردمان آزادی‏خواه عصر جاه‏طلبی؛
چه ترکیب پیچیده‏ای‏ست فصل تاب‏درتاب ماهاراجه‏های دستمال‏به‏سر.

صندلی چوبین پدربزرگ؛
که گاه جیرجیرش سرطانی نو به بازار پزشکان عرضه می‏کند. و آزار کودک مادرمرده‏ای که پشت‏درپشت عریان است.

و همان پنجره، پنجره‏ی اتاق کوچک پشت خانه، که باز است و شب به خانه فرامی‏خواند.
سیاهی، تحفه‏ی موسیقی شرم، در کشاکش رزم درون، مارماهی‏های نیش‏دراز؛
که می‏پیچند گرد تنم و عجز خویش از خون من حاشا می‏کنند. کمی هم شراب می‏نوشند و کمی بیشتر نماز به جماعت می‏گذارند.

زن همسایه؛
که صورت دیگری بند می‏اندازد و خط سایه‏روشن میان کمرش آواره‏ام کرده‏ست. آن دیگری که نیمه‏برجستگی پستان‏هایش مرا به عمق کودکی‏هایم می‏برد. و آن‏گاه که خم می‏شود و در آن بنداندازی مویی از رخ آن‏یکی می‏چیند و جانی دوباره از من؛ که می‏خواهم غرق شوم میان زیرلباس هویدایش؛ و مستانه آویز گردم در عرق میان شکاف مقدس تپه‏های معرفتش؛
که ناگه اذان می‏گویند و از این و آن اخراج می‏شوم. و کمی حمام و دمی نماز، دوباره پرده می‏اندازم و برمی‏گیرم و سراسیمه تاریک می‏شوم تا دمی بیشتر میهمان شوم آن بزم زنانه‏ی عفاف را؛ که گویی شراب صدساله می‏نوشم و تا صبح سگ‏لرزه بر اندامم می‏نشانم.

دین موسی نیاوردم چراکه عاقبتش دیدم. دین عیسی از یاد بردم چراکه عموما بهشت‏طلب نیستم. دین محمد به خاک سپردم از ترس دیوانه‏گی در قهقرای نیستی. زین جهان ننگین فقر و نیستی و رنج مرا آن زن همسایه بس است.
پستانک پستان‏هایش در خواب می‏مکم و شیره‏ی شور شکافش می‏نوشم و گوش به نوای نافش می‏سپارم و بر اندام فربه‏اش تا صبح خیس می‏شوم.

مدح زن‏باره‏گی‏ام تا به خدا نیز رسید
تاج از سر به کناری انداخت
فجر منحوس مرا باور کرد
نمکین‏گونه به لبخند مرا مهمان کرد
نفس داغ جگرسوز مرا دید و به ناگه کتب شرع درید

Labels: ,

Friday, February 13, 2009 - 17:52
به که تا صبح به تن جامه دری
شبی اندر غم و اندوه به سر می‏بردم
خالی از هر دو جهان ثانیه می‏افسردم
و در آن صاعقه‏ها کالبدم می‏خوردم
ز وجودی ترکین قافیه می‏افشردم

کمترین قافیه‏ام انجمنی از غم بود
کمترین بادیه‏ام اشک و نم و ماتم بود
کمترین لحظه مرا بارقه‏ای در دم بود
کمترین زمزمه‏ها وای خدا مُردم بود

به گمانم دمی از حال برفتم
ترکی خوردم و نیلوفر تن بشکفتم
ناگهی هاتفی از دور به نجوا گفتم
که سرانجام لعل زندان بدن را سُفتم

واژگون بود جهان
سرد و تاریک و پر از بی‏سخنی
قیرگون بود زمین
تنگ و باریک و ز امواج غنی
نه منی همچو منی، نِی خبر از وهم دنی
نه شرابی و نه ظرفی که بُود پرشدنی

هاله‏ها آبی و خاکستری و نور سپید
شبحی از شبح نور دو صد تار تنید
فاصله گم شد و دست به انجام رسید
تنگی شرق به غرب آمد و انگار تکید

نه عبوری نه دمی، نِی نفسی بازدمی
نه نوایی نه سرابی، نه تبی و نه کمی
نه تباهی، نه به سر فکر تباه و نه غمی
نه غم‏انگیز نوایی و هوس جام جمی

سرعتی در ره اسقاط وجود
بی‏هراس از به فنا رفتن هر بود و نبود
سری از عیش رها، طلبی همچو سجود
هرچه بود در دمی از ریشه ربود

پروازکنان همچو پرنده
بر آن اوج آبی‏صفت طرح فنا
آشنا لیک ز تشبیه جدا
هاله‏ای از شعف و نور و صدا
آبشار، کوه و فراز، باز
در آن وسعت بی‏انکار، همگون و تراز

پیکری ساخته از دیده و اینگونه ندیده
قطعه موسیقی آن تارزن نای‏بریده
رقص در اوج شعف
ابر گهواره و تن نیست مرا همره رقص
دگرم نیست ز نابودی و افتادن و نادانی، ترس
آزاد، بی‏وزن و سبک، سرد و تنک، در اوج و فراز
همدم انجمنی از تنش روح، همی‏دانم راز

ناگهان در وسط آب رها
موج سراسر گیرا
تنهاتر و تنها
برخاستم و آب کناری زدم و پروازکنان
رفتم و کندم جان ز این جاری جان

افتادم
من آنجا بودم
لیکن افتادم و فرصت پرواز بدادم از دست
گره‏خورده و افسون و شعف‏بی‏شعف و سست
گم شد آن نور شکافنده‏ی پروازنشان
جای خود داد به هرج پر از مرج زمان

رفت و ادراک مرا حائل شد
شان لاهوتی تن نازل شد
آه و صد آه! که این ترس مرا مایل شد
هوش سرشاری ما غافل شد

بند ز بند داده
افتاده و دل‏داده و غم‏زاده
بازگشتم، آری! رفته بودم که بمانم
لیک افسوس ندارد ثمری
عمر پرواز بود کوته و تن در تب و تاب
و نمانده‏ست به جز مشت پری
به گمانم تقدیر شده‏ست دربه‏دری
گرچه از ناله پُری
به که تا صبح به تن جامه دری

Sunday, February 08, 2009 - 17:23
۲۲ بهمن یا هیپوکسی وطن؟!

تو گمانت چیست از خون و تفنگ
یا خدایان و امامان جفنگ
قحبه‏ای آمد و چون خر عر زد
جملگی فاحشه و خام و ملنگ

دست در دست حماقت کردید
بستر عقل سفاهت کردید
از برای خر دجال زمان
نیمه‏شب غسل جنابت کردید

خون سرخ پسر و دختر آن همسایه
ریخت بر پای نظام خرکان تا خایه
در و دیوار، تصویر و کفن پوشاندید
هفده شهرور و لاله بشد سرمایه

رنج بیهوده به خود بنشاندید
دست و پا در ره پوچ افشاندید
سلطنت را تاج از سر کندید
جایش امامه به سر پیچاندید

گرچه بوسیدن دست پایان یافت
فصل تعظیم به شاه بطلان یافت
بعد از آن دوره‏ی چندین ساله
خوردن از باسن سگ‏ها جان یافت

هرچه سگ رید شمایان خوردید
بهر تجلیل و تبرک بردید
هرچه آن سگ‏پدر جانی گفت
یازده سال تمام بله آقا گفتید

عاقبت مرد و به گور جای گرفت
همگی در غم و اندوه و شگفت
چو به نیکی همگان را گائید
جای خود داد به این پیر خرفت

آن یکی گفت نفت بهر شماست
آب و برق‏ِ مفت امت را رواست
این یکی کودن خرمسلک گفت
نظام را نفت تضمین بقاست

هر دو با یک چوب ما را راندند
در خفا، جمله‏ی ما بز خواندند
آن یکی نرم این از نوع خشن
با فریب و مکر بر جا ماندند

فخر و آزادی زن افسون شد
گرگ آمد، چو دیو بیرون شد
کم به تاریخ کشید رنج و عذاب
مرگ جمعیتشان افزون شد

نه طراوت نه غرور و نه بیانی آزاد
به جز آخوند و سپاه باقی مردم مازاد
اختناق، دویست و نه و بند و اعدام
نه کسی تا بستاند، ملت را داد

دزدی و قتل و کمی هاله‏ی نور
تاج فخر است بر این راهزنان مزدور
چوب ظلم کون شمایان پاره کرد
بازهم راه بپیمایید جمعیت کور

نه صفا نِی خبر از دشت و چمن
نه تو را رنگ به چهره‏ست نه من
سی زمستان فقر و رنج و انقیاد
فجر آزادی‏ست یا هیپوکسی وطن

قاصدان گویند فردا آمده‏ست
مانیا از این خبر مجنون و مست
رشته را در دست گیر، خشم مرا
همرهی کن گر تو را فریاد هست


* هیپوکسی [+] [+]

Labels:

Thursday, February 05, 2009 - 01:13
کاشکی ۲
تو چشام اشکی نمونده / تو دلم حرفی ندارم / دیگه وقته رفتنه سفر دور و درازه
تنها که می‏شدیم ورد لبش این بود. می‏گفت می‏دونی واسه چی اینو دوس دارم؟ واسه اینکه خود سیا شعرشو گفته. خودشم که با اون دل پردردش آهنگ روش گذاشته. این شده که بد می‏شینه تو سینم. کلاس که تموم می‏شد می‏رفتیم تریا دو بگ نسکافه می‏گرفتیم، می‏ریختیم، هم می‏زدیمو می‏رفتیم بالا. به نصفه که می‏رسید اتوماتیک دو تا سیگار روشن می‏شد. رو اون چمنای لامصب پشت تریا که همش خاطرسو وقتی یادش میوفتم، میخکوب می‏شم به صندلی، خیره به دیوار، می‏رم واسه خودم.

خواب بودم. تلفن زنگ زد. پریدم قبل از اینکه کسی بخواد ورش داره گرفتمش دستم. منتظر کس دیگه بودم. دیدم یه صدای بم و آشنایی پشت تلفن گفت: «چطوری رفیق؟!» یخ کردم. سه ماهی می‏شد ازش خبری نبود. آدرسو داد. پریدم سوئیچو از جیب باباهه آرووم کشیدم بیرون. نفهمیدم چی پوشیدم. فقط یادمه مثه فشنگ پریدم پایین سوار ماشین دِ برو. تا جاده کرج که نفهمیدم چجوری رفتم. از اونجام تخته‏گاز قزوین. تو اون هوای سرد و یخی شیشه رو داده بودم پایین. پشت‏به‏پشت سیگار می‏کشیدم. بلخره حدود دو بود که رسیدم. یه مسافرخونه بود. رفتم دیدم تو ورودی نشسته. بلند شد عینکشو دراورد. تا رسیدم نزدیکش کشیدمش تو بغلم. بغض جفتمون ترکید اما بی‏صدا. با دستام کشیدمش عقب گفتم: «مرد کجا بودی؟! دیوونه کردی منو!» با اون صدای خسته گفت: «داستانش مفصله» رفتم دم پیشخون حساب کنم دیدم یه کت مشکی رو صندلیش آویزوونه. فهمیدم گرو گذاشته. کتو گرفتم حساب کردم رفتیم. بد جور کف سیگار بود. دو پاکت سیگار خریدم رفتیم سمت تهران. حال حرف زدن نداشت. پشت‏به‏پشت سیگار می‏کشید. منم چیزی نگفتم. رسیدیم تهران رسوندمش در خونشون. زنگ خونه رو زدم. باباش آیفونو برداشت. شناخت منو دوید پایین. درو واکرد، تا دیدش صورتش قرمز شد. انگار می‏خواس بترکه، پرید بغلش کرد. فاجعه وقتی شد که مادرش اومد پایین. ساعت چار و پنجه صبح بود، بلندبلند افتاد به گریه لباشو بوسید، صورتشو، اونم که مرد تو بغل مادرش.

صبح اومد دانشگاه رفتیم دفتر. مریم تا دیدش جلو نیومد. پرید بچه‏ها رو از کلاس کشید بیرون. چارتا بچه‏ها بودن اون روز رفتیم تریا. هی سوال می‏پرسیدن. کجا بودیو این حرفا. هیچی نگفت. فقط می‏گفت جنوب بودم. پیش عموم. خلاصه که دوتایی راه افتادیم رفتیم جمشیدیه. تا رستوران تپه‏ای بالا رفتیم. عجب افقی داشت. شروع کرد. گفت: «به گمونم اطلاعاتی بودن. بردنم بازجویی. بیشتر دنبال این بودن که بدونن ما از کجا هدایت می‏شیم. گیر داده بودن که انگ بچسبونن، ربط بدن به اسرائیل و این حرفا. منم یک کلام که ما خودجوشیمو مستقل.» کلی زده بودنش. پشت کمرش جای زخم بود. از پهناش مشخص بود چوب خورده. گفت بهش گفتن باید اخراج بشی ولی ما نمی‏کنیم این کارو، خودت باید بشی. حروم‏زاده‏ها نمی‏خواستن اسمشون به گه کشیده بشه. گفته بودن سه ترم مشروط می‏شیو خدافظ. ولی تو کتش نرفته بود بی‏خیاله بی‏خیال بود. زیاد نمونده بود که تموم کنیم، می‏گفت حیفه.

دو سه روز بعد
دوباره شروع کردیم نوشتنو میتینگ گذاشتن. به یه زحمتی تاج‏زاده رو کشوندیم دانشگاه. سخنرانیش ترکوند. پاشو گذاش بیرون دانشگاه، درگیری شد. حروم‏زاده‏های بسیج ریختن تمام پلاکاردارو کندن. بهش گفتم بریم بهتره تو اینجا نباشی. وایساد تخمشم نبود. خلاصه که گندکاری کردن ریختن به هم همه چی رو.

یک ماه بعد
تیر آخرو زدیم. یه مقاله نوشت منم یه ضمیمه زدم پاش چاپش کردیم. این دفه زدیم به ریشه. بحبوحه بگیربگیرا بود. رهبری رو کشیدیم زیر اخیه. بیشتر انتقاد عملکرد بود تا نقد موجودیت. اما لحن مقاله تند بود خیلی تند. به گمونم همون کارو تموم کرد.

یه هفته بعد به یه زحمتی ماشینو از باباهه گرفتم سه‏چار بط آبجو برداشتیم رفتیم لواسوون. باروونه باحالی میومد تند و ریز تو مایه‏های لب دریا، شمال. رفتیم آویشن کنار رودخونه دو پرس برگو آبجو و سیگار. آخ که بعد امتحانا چه می‏چسبید. حافظ وامی‏کردیم و شعربه‏شعر می‏رفتیم. چه حالی بود، مستی و حافظ. نمی‏دونستم فردا چه روزیه و چه داغی قراره روزگار بذاره رو سینم. بعد از اون یه هفته ندیدمش. یه هفته شد یه سالو یه سال شد...

همینکه داشتم می‏رفتم یهو یادم افتاد. برگشتم پرسیدم: «استاد یه چیزی بپرسم جواب می‏دی؟» سرشو تکون داد. گفتم:«اونجا که کشیدت کنار بهت چی گفت بی‏خیال شدی گفتی بریم؟» با یه صدای لرزونی گفت: «بهم گفت پدرجان تو یه پسر دیگه هم داری؟ نه؟» نفرتم بیشتر شد و از کارم راضی‏تر شدم. سرمو انداختم پایین رفتم.


*پ.ن: کاشکی

Labels:

Monday, February 02, 2009 - 00:46
مرداب وطن
اسهال خلق در اسرع وقت
در کف بهینه‏شده‏ی کشور خوبان
چوپان خوب
در امنیت گرگان فزونی‏خواه کشوری و لشکری
سازپروری
در نزول آتش‏گونه‏های قوس شاخ‏نشین
شب‏های آه و بی‏راه


... انقلاب کردی؟ خوشحالی؟ خوبه! هم واسه تو خوب شد هم واسه من هم واسه بابام. واسه اون که خیلی خوب شد. ببینم! پنجاه و هفت هوا سرد بود؟ دیشب رفتم زیرزمین دیدم هنوز اون پیتای نفتو داری. خوبه حداقل یه چن سالی دستت به نفت خورده. الان دیگه بوشم نمیاد. بابات سرداره؟! سرکاره؟! شایدم کفتاره! شنیدم فری رو رفقای بابات زدن. چیه لال شدی؟ ولی می‏دونی درسته که چاقو رو لای دنده‏هاش چرخوندن، خوشم اومد اون پیرسگ روانی، امام چاردهمو میگم می‏شناسی که؟! فری که رو سن داد می‏زد تا یه هفته به سگ‏لرزه میفتاد. حالا قهر نکن بیا کارت دارم. هنو یه چن خطی مونده. بیا!


سگ‏دونده‏گان صبح‏خیز
در انحطاط و حضیض
ره صد بار رفته‏ی پادشهان خوار و لذیذ
مگر این سرسره‏ی روغنی لیز
که خون می‏چکد از انجمن مهوش شهبال تن‏ستیز
تیز، تیز و تیزتر ز هرچه تیز
...

کمی هم می‏خواهم
آنجا که تباهم نه به راه
کمی هم می‏مانم
آنجا که توانم
نه در انحطاط گستره‏ی تفدیده‏ی زمان
کمی هم می‏گویم
آنجا را که جویم
نه اینگونه که هر صبح به یک سویم

و طمع‏واره‏ی این گودی کور
که می‏بلعد و می‏کوبد و پس می‏دهدم زخم طهال
و سرع و کمی هم اسهال
بی‏حال و افتاده در کجاوه‏ی زوال

بیا! پایان راه اینجاست
اینجاست که پابرجاست
پابرجاست هرچه از من پیداست
پیداست و رعناست
رعناست و همچون سکـس مادر شب با مخیلات من بی‏پرواست
بی‏پرواست و کمی هم پرمعناست
پرمعناست شاید هم بی‏معناست
بی‏معناست لیکن سراسر آواست
سراسر آواست اگرچه سال‏هاست که بی‏صداست
بی‏صداست و همچون مرگ سیگار
در فنجان قهوه‏ی نیم‏خورده‏ی خدا
بر مزار گذشته‏هاست
گذشته‏هایی که عطسه‏ی مرگ را رواست
رواست و بر روال است و پایاست
پایاست و بر نعش من مهر انقضاست
انقضاست و پایان دنیاست
پایان اینجاست
پایان بافته‏های کودک افسرده
در پس‏مانده‏های انقلاب
آه! انقلاب
طرحش در آسمان‏ها و تفاله‏هایش در خیابان‏هاست
خیابان‏هایی که شکار خلق را سرسراست
پاگرد حروفم کجاست؟

می‏شوم مثال آن باز کوهستانی
دخترک لرستانی
و آن ساحل تابستانی
انگورک تاکستانی
میوه‏ی بستانی این دهکده‏ی بده‏بستانی
آه! آن ساحل تابستانی

دخترک بی‏مادر تن‏لیمویی
می‏نشینم در هوس مه‏رویی
می‏گذارم موی بر مویی
و می‏فشارم از پشت چون گویی
می‏کشانم تنش به هر سویی
ساحل را می‏کنم از آب حیات چون جویی

استفراغ بر پیکره‏ی مهد شباب
خون‏خواران دین سراب
عبادت‏گران قصر حباب
خیر و شری از جنس لعاب
سگ‏مردمان بی‏تاب
بی‏تاب عتاب و خطاب
هرزه‏گان ناباب

و روزی که مردم
میوه‏ی ممنوعه خوردم و شرم با خود بردم
وه! این همه سال است که من تُردم؟

می‏خوانم و می‏چرخم و می‏گردم
بین کیان می‏کنند طردم!
شب تا سحر می‏نوشم از زهر سردردم
شاید هم خالق دردم
این درد زردم و عقده‏های نامردم

فردا که بهار آید
این شعر به کار آید
مرد زن زاید و زن سگ‏بچه

شاید شعرم خوکچه‏ای است
در وسط کثافت وحش عدن
باغ عدن
رنج بدن
دست زدن
از پشت بر شکاف گون
و کمی هم خوردن
به است از دم زدن
و در خواب کردن و الک آویختن
امشب نیز با سگ‏بچه‏های خواب‏های کودکم
جشن می‏گیرم این مرداب وطن

Labels:

Thursday, January 22, 2009 - 19:40
کاشکی
من بودم، باباش بود و مادرش.
هوا سرد بود اما یاد خاطراتش سینه‏ام رو گرم می‏کرد. دستام تو جیبم بود. اون حروم‏زاده هم داشت حرف می‏‎زد. یه نگا کردم دیدم مادرش انگار که خبر مرگ بهش داده باشن داره گریه می‏کنه. اما باباش! مثه کوه وایساده بود. انگار نه انگار که داره درباره‏ی حاصل عمرش حرف می‏زنه. منم تو گلوم یه چیزی باد کرده بود. نمی‏ذاشت حرف بزنم. خوب که مادرش التماس کرد و جواب نگرفت، باباش گفت: «تا کی می‏خواید این‏همه رذل باشید؟» طرف با اون قیافه‏ی خفنش بردش اونورتر یه چیزی بهش گفت. یهو دیدم پای چپش افتاد. بی‏کلام برگشت به منو مادرش گفت: «بریم. کار ما اینجا تمومه!»
براشون تاکسی گرفتم. خودمم راه افتادم تا پل سیدخندان پیاده رفتم. سیگار می‏کشیدمو راه می‏رفتم. چرخوندم بالا تا خود پاسداران پیاده رفتم. تازه فهمیده بودم وزارت مرگ کجاست! اما هرچی با خودم ورمی‏رفتم آروم نمی‎‏شدم. سیگار پشت سیگار روشن می‏کردم. یه سوز عجیبی می‏یومد. یقه‏های کاپشنمو دادم بالا سوز تو صورتم نزنه. هرچی فکر کردم به نتیجه نرسیدم.

یک هفته بعد
داشتم با مادرش تلفنی صحبت می‏کردم. پشت تلفن جیغ می‏کشید. جیگرم می‏یومد تو حلقم. یاد شبایی که پنج نفری می‏نشستیم دور میز شام. چه دست‏پختی داشت! باباش سه تا سیگار میذاشت بین لباش روشن می‏کرد. بعد تقسیم می‏کرد. از تاریخ می‏گفتیم و فلسفه و ریاضیات. چه کردیم ما دوتا تو این رشته. چقدر مقاله ترجمه کردیم. چقدر مسابقه ریاضی راه انداختیم. و چقدر شب‏نامه دادیم بیرون. یاد اون روز که در دانشکده رو پلمپ کردیم. یا اونوقتی که کلاسا رو تحریم کردیم. هرکی می‏رفت تو هو می‏کردیمش. عجب روزایی بود. یاد اون روزایی که می‏نشستیم تو دفتر فرهنگی، منو و اونو مریم. می‏نوشتیم و ادیت می‏کردیم. مریم روون می‏نوشت ما دوتا ادبی و پیچیده. خوب ما رشتمون ریاضی بود. مخمون اینطوری شکل گرفته بود. یه بار سر کلاس آنالیز ریاضی من رفتم پای تخته. هرچی من می‏نوشتمو مسئله حل می‏کردم ایراد می‏یوورد تو کار. هی سوال می‏کرد واسه اینکه بحث بیفته تو کلاس. بعد یهو زدیم تو فلسفه و تاریخچه‏ی ریاضیات. آخرش استاد خودش تو کف مونده بود کلاسو بده دست ما یا بزنه تو گوشمون جفتمونو بندازه بیرون.
تو این فکرا بودم که دیدم تلفن قط شده. پا شدم رفتم در خونشون. دیدم کسی نیست. زنگ زدم موبایل باباش، آدرس بیمارستانو داد. رفتم دیدم مادرش از هوش رفته بردنش بخش مراقبت‏های ویژه. رفتم یه سری کارای بیمارستانو نسخه ‏و این حرفا رو کردم. دادم باباش رفتم.

تا رسیدم خونه رفتم انباری. زیر و رو کردم همه چی رو تا پیداش کردم. یه تسمه پرده بود. از اینا که می‏ندازن پایین پرده سنگین بشه شق و رق وایسه. داییم می‏گفت خوراک دعواس. از اون ته‏مها کشیدمش بیرون. لاکردار بد سنگین بود. اما جمش می‏کردی تو مشتت جا می‏شد. گذاشتمش تو جیبم زدم بیرون. داییم می‏گفت تو سر بزنی جادرجا می‏کشه. آخه سرب خالصه. بعدم چون دونه‏دونه‏اس شکل محل ضربه رو به خودش می‏گیره. همینم باعث می‏شه تو یه خط ممتد بشینه رو محل ضربه. شدت ضربه رو خیلی بالا می‏بره. فقط قلقش اینه که وقتی زدی تو همون مسیر بکشیش عقب تا قشنگ خورد کنه محل ضربه رو. داییم از این منفکیای پلیس بود. انده این حرفا بود دهن سرویس. حالا هی فکر می‏کردم اگه تو سر بزنی چی می‏شه!

راه افتادم. موتور یکی از بچه‏ها رو قرض کردم رفتم جلو وزارت وایسادم. یه سرباز اومد جلو گفت: «اینجا وانیسا!» گفتم: «منتظر کسی هستم» گفت: «برو آقاجون مگه نمی‏گم برو؟!» دیدم داره خرابکاری می‏شه رفتم کوچه پایینی موتورو چراغاشو خاموش کردم. سیگار روشن کردم اما غلافش کردم نورش از دور معلوم نشه. تقریبا یک ساعت و نیم وایسادم. دیدم یکی داره میاد بیرون. حروم‏زاده خودش بود. سوار یه پژو مشکی شیشه‏دودی شد. گازو گرفت رفت. منم نشستم استارت زدم دِ برو. چون شیشه‏ش دودی بود نمی‏تونستم بفهمم منو می‏بینه یا نه. واسه همین با سه تا ماشین فاصله می‏رفتم گاهیم چارتا. شانسی که اوردم رفت در خونش. به نظر که خونه می‏یومد. نمی‏دونم چی بود! هرچی بود زیاد تابلو نبود که جایی مثه خونه‏ی استراق سمع یا خونه‏های کنترلی‏شون باشه. سرپایینی بود، موتورو خاموش کردم با چراغاش. تا پیاده شد رفت تو خونه. پلاکو خوندم رفتم سر کوچه‏شون یه فیلم عکاسی خریدم. فیلمشو دروردم با پاکتش انداختم دور. قوطی‏شو گذاشتم تو جیبم. برگشتم کوچه بالایی وایسادم.
سگ‏مصب یه چراغ تو کوچه‏شون روشن نبود. بهتره من! رفتم ماشینو یه نگا بندازم که صدای پا اومد. در واشد. نشستم پشت صندوق. از جلو اومد در ماشینو باز کرد. دیگه معطل نکردم بلند شدم. تا اومد به خودش بجنبه دستشو بکنه پشت کمرش، همینطور که سرشو پیچونده بودم دور دستم، از جیبم کشیدمش بیرون. دستمو از عقب چرخوندم اوردم بالا کوبیدم رو سرش تو همون مسیر کشیدمش عقب. تو همون مسیر چرخوندم دستمو دوباره زدم همونجا. یه صدای بدی داد. شبیه پاره شدن رگای عصبی. آره! پاره شدن رگاشو حس کردم. شنیده بودم وقتی بزنی طرف مثه مار به خودش می‏پیچه، ولی حالا دیدم! افتاد زمین مثه ماری که بندازیش تو آتیش به خودش می‏پیچید. زیاد سر و صدا نکرد. فکر کنم فکش باز نمی‏شد. کوچشونم سوت و کور. انگار خدا با من بود اونشب. نمی‏دوم شایدم مثه همیشه خواب بود. نتونست همونجا یه شاهدی، مکافاتی، چیزی واسه ما رقم بزنه. یه پاش تو ماشین بود سرشم رو زمین. از پشت افتاد. خون تو صورتش ریخته بود. رو شیار گردنش راه می‏رفت می‏ریخت رو زمین. قوطی رو از جیبم دروردم گرفتم زیر گردنش تا نصفه پر شد. درشو بستمو با لباس خودش تمیز کردم، گذاشتم تو جیبم. داشتم می‏رفتم لبامو گذاشتم رو گوشش دستشم گرفتم تو دستم. چشام خنک شده بود. آروم گفتم: «سردار! آنجا که تو فرعون زمانی / در تیررس باد خزانی»
پریدم پشت موتور مثه سگ گاز دادم. به گمونم مرده بود. آره! یه خورده که فکر کردم یادم اومد تو اون هوای سرد من نفس می‏کشیدم بخار از دهنم میومد بیرون اما از دهن اون نه. پشت موتور داشتم به خودم ثابت می‏کردم که مرده. که موفق شدم. استدلالای منطقی و مقایسه‏ای هم اینجا از ریاضی به دردمون خورد.

رفتم بیمارستان باباشو پیدا کردم. کشیدمش بیرون دو نخ سیگار روشن کردم، یکی رو دادم دستش. گفتم: «بکش استاد، به یاد شبای سه‏نفره تو جمشیدیه» بغضش ترکید! قوطی رو دراوردم بهش گفتم بگیر. گفت این چیه؟ گفتم بگیر. گرفت. گفت چی‏کار کردی؟ گفتم هیچی! منطقم کار نکرد افتادم رو خط خون. اینم خون یکی از قاتلای پسرته! وارفت. تا حالا ندیده بودم گریه کنه. چشاش پر آب شده بود تو چشام نگا کرد گفت: «پسر! تو چی‏کار کردی با خودت؟! سرنوشتتو خراب کردی. اگه اون رفته دل‏خوشیم تو بودی. آخه... آخه چی‏کار کردی؟!» قدم کوتاتر بود ازش، رو پنجه‏هام وایسادم گونه‏ی خیسشو بوسیدمو رفتم. هرچی صدا کرد برنگشتم. سینم آرووم گرفته بود. آرووم... آرووم... آرووم.

Labels:

Sunday, January 18, 2009 - 01:00
پریش‏نامه
مهتاب هم به زانو بنشست و تمام شد. و حجم سرباره‏ی غروب بازهم بی‏تاب ماند. پایه‏ی چوبین استدلال سیگار، که سال‏هاست منطق شب‏های من است. و عجز سرگردان کوچه‏های نومیدی که گاه بی حد و اندازه می‏شود. و شاید آخرین تیر است در تاریکی لحظات تنهایی من و سال‏خوردگی‏های زودرسم!

و ترانه می‏خوانم و مست می‏شوم و به خواب می‏روم. و از خواب برمی‏خیزم و پریشان می‏شوم و به دور خانه راه می‏روم. و دیگر نمی‏دانم چه باید گفت و چه باید شنید و چه باید فکر کرد. و کجا رفت و از کجا حذر کرد. و حال که این قرن پرآشوب را پای در انقضا خیس است.

آه! آخرین نخ سیگارم تمام شد. دود شد. نشست در عمق ریه‏های سوخته‏ام. و این زیرسیگاری دایره‏گون، دایره‏ی خاطرات من است. که آتش پشت آتش بر خود نشانده است و دم برنمی‏آورد. همچون این سینه‏ی شرحه‏شرحه که دود می‏انباند. و خاکستر بر خاکستر می‏نشاند. شاید که گریزی باشد از سنگی که سد است در راه نفس‏های مرگبارم، که هر دم ناامید از بازدم است. و صادق‏گونه از شبح زنانه‏ای بر روی دیوار یاد می‏کند. که چگونه هُرم لحظات مردانه‏اش شد.

و شاید این‏بار تلفیقی است از دم و بازدم که بی‏اراده است و اراده‏دار کس دیگر است. و سرانجام این هنجار در اوج ناهنجاری را تحلیل می‏کند. و کمی هم جامعه را بازمی‏شناسد. و گاه جامعه‏شناس می‏شود. گاه روان می‏گرداند و روان‏شناس می‏شود. گاه در عمق طبیعت ریاضیات می‏بیند و گاه در یک‏هشتم بایت خود را می‏یابد. گاه فریاد برمی‏آورد و حقوق بشر می‏داند. و گاه آنقدر خاموش و سرد می‏شود که گویی سواد گویش نیز ندارد! و گاه هم می‏خوابد به امید آنکه هیچگاه برنخیزد. فغان مرگ بر پیکرش جاری است.

سودای هم‏خوابه‏گی شرق خسته
ماوای گمراهی این تصویر بسته
پنجره‏های بشکسته
و نواهای آهسته
...
از لوث وجودم پاک خواهم کرد عاقبت این سرزمین اسرار مکتوم را!



* پ.ن: برگ‏های این تارنما و بالا و پایینش از صد گذشت و خاطراتش در صندوقچه‏ات دفن شد. مادر شب هم که بازگشتش فریب کهنه بود و سفرهای شبانه هم چندی است بر تن ما رخت نیفکنده. دیگر چه می‏خواهی؟ مرا با این رقص مانیایی تنها بگذار! شمیم حضورت را تاب نیست...